تبليغاتX
.: عاشقترین دختر دنیا :.
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
چه دير تو را فهميدم

          در غمهاي خود غرقم سپاس تو را كه بعد از اين همه گناه     هنوز با مني خداي من

دلم را شكسته اند كينه ام نيست تو با مني

نفرينم با كسي نيست فاني يم براي مردمان پست ماندني براي تو

اگر كه گريه ميكنم از غم نيست از عذاب اينهمه الودگيست

نياز من به توست نه بر نوازش هوس الوده  دست او و  تبسم ريا كارانه لبهاي او

به حرمت عشقم به تو مرا پاك گردان

Posted by دختر عاشق @ 18:34 <> |
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
حالا من يك گوشه تنهام  با يك عكس يادگاري

رفتي بي وفا و گفتي منو دوست نداري حالا باز دوباره بارون ميخوره رو تن شيشه

اخه چي كم شده از تو كه ميري براي هميشه عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي

ياد تو مي افتم هر وقت هي مي گم جاي تو خالي هي مي گم جاي تو خالي

روي بام خاطراتت من كبوتر عشق شدم اما با سنگ تنفرت پريدم از بوم دنيا

Posted by دختر عاشق @ 18:33 <> |
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385

خواستم داستانی بنویسم ٬قلم نعره کشید ٬کاغذ پاره شد ٬افکارم در هم گسیخت  

همه از من تقاضای سکوت کردند قلم می دانست که شرح دردها و غمها را به صورت لغات نقاشی کند .

افکارم می دانستند که از در همی مانند زنجیری سر در گم می شوم .

کاغذ می دانست که در زیر سطور غم و اندوه محو می شوم ومن خاموش٬سکوت را بر گزیدم .

چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردندو قطره های اشک و اندوه دل مثل باران بهاری ٬ ارمغان کویر گونه هایم شدند .

Posted by دختر عاشق @ 18:22 <> |
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
اگر روزی کوله بارم را بستم

واز دیار "یاد تو"رفتم

نقاشی هایم را نگاه دار

نقاشی هایی که قلبم ان را با   مداد رنگی یاد تو  رنگ کرده بود

 مداد رنگی هایم را چه کنم؟

اگر روزی از یاد تو سفر کردم

اسمم را همیشه سبز نگاه دار

اما نه   ! . . . . . .  اسمم را در خزان رها کن

نقاشی هایم را به باد بسپار

می خواهم دور از خودخواهی باشم

اما    مدادرنگی هایم را چه کنم ؟!!!

Posted by دختر عاشق @ 18:18 <> |
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
دلم را در مه پیچیده ام و کنارجاده گذاشته ام .دستهایم در کهکشان رها شده ا ند.خیابانی از اسمان پایین می افتد تا روی ان به سوی تو گام بردارم .

دلواپسی همان دلواپسی ست ٬اشک همان اشک وخاطره ها همان خاطره هاست.تو دوری یا من ؟؟......در راهکوره های کهن گم شده ام .

روزها را در جیبم می ریزم وبه استقبال تو می ایم .کنار اقاقی ها می خوابم ودر حاشیه ی اکسیژن به تو فکر می کنم .در پیاده رو ها خم می شوم و پاره های لبخند تو را بر میدارم.نگاه تو حجم مرا پر می کند .در خویش نشسته بودم که تو بر خاستی ٬دستهای مرا گرفتی و روح غبار الودم را زیر باران شستی.

باور کن برای رفتن زود است ...می خواستم در نرمای نگاه تو بالغ شدن درخت البالو رابچشم.

طاقت من برای بی تو ماندن خیلی کوچک است. دوست داشتم باز هم در ایوان حرف بنشینیم و اشکهایمان بی ریا متولد شوند.....

Posted by دختر عاشق @ 18:18 <> |
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
میان کوچه پس کوچه های دلتنگی٬به یاد روزهایی می افتم که قلبم را با صداقت به تو بخشیدم. توئی که در تنهائیم به دنبالت می گشتم . غریبه ی اشنائی بودی که در خانه ی کوچک قلبم برای همیشه ماندگار شده ای.تصور جدا ماندن از تو مرا به عمق غمها و دردها می برد.نمی دانم از چه بنویسم  . . .

کاش بوی و می دیدی که چگونه امیدم درکنج کلبه ی بی تفاوتی ها زانوی غم بغل گرفته و چشمان منتظرم خیره مانده به قاب خالی پنجره ای که پر نور نمی شود .

از من مخواه که احساسم را در لابه لای کتاب هایم پنهان کنم . بدان ان زمان که صدای ترک خوردن درونم را پشت دیوار روزگار بشنوم به اوج دلتنگی رسیده

 ام ان وقت اگر ببینمت  فقط سکوت می کنم می دانم که حرفهایم را از چشمهای بارانی ام می خوانی .

بهترینم میدانم عاقبت روزی می رسد که من رنگین کمانی از عبور سایه های بارانی تو را می بینم٬ ان گاه نگاهت را از بر می کنم وبرای همیشه دیگر پلکهایم را از هم نمی گشایم . . . .

Posted by دختر عاشق @ 18:16 <> |
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
ای ندای قلب پریشانم٬ای امال وامید وارزویم٬ای عشق ٬ای همه چیزم٬ای مهربان وای بقای زندگیم . . . .  . . . . . .

به خیال خودهمچون قبل با او رازونیاز میکردم ناگهان مرغ سبکبال اوهام خیالم به پرواز در امد ومراازان خواب ورویا بیدار کرد٬مشاهده کردم ان چه رابه تصور در اوردم خیالی بیش نبود .

او.  . . . . . . .  بود . قلب مرا اسیر خود کردوچون کبوتری بر اشیانم نشست ودوباره به اسمان رویای خود پرواز کرد

بالاخره او برای زندگیم سراب بودوبااتش عشقش گلبرگ ارزوهایم راپژمرده وخشک نمودومرا به همه چیز وهمه کس بدبین ساخت  . دیر زمانی ست که از شور ونشاط بهره ای ندارم واز خاطرات گذشته جز رنج بهره ای نمی گیرم دلم چون کوه اتشفشان در سینه ام می تپد . هیچ مشعلی از این شعله ی مرگبار بد بینی که سرا پایم را می سوزاندروشنی بر نمی گیرد و هیچ چیز تصلی بخش خاطر اندوهناکم نمی باشد زیرا تجربه ی زندگی به من اموخت که فریب حرفهای به ظاهر زیبا را نخورم چرا که هیچ پایه و اساسی ندارند

محبتش دروغین٬حرفهایش فریب دهنده واعمالش ریاکارانه بود اما من به خود گفته ام نمی دانم چه اسراری ست که افراد ناازموده وتازه کاری چون من در باور کردن گفته های ریا کارانه ی او اصرار دارند ولی برای من که طعم تلخ دوروئی وفریب او را چشیده ام ٬دیگر بازیچه ی دست کسی نخواهم شد .

اگر قلبهای شما بتواند گفته هایتان را فراموش کند ودوروئی وتزویر شما را به نیستی بسپارد شما را فریب داده است . حال که از خواب های طلائی بیدار گشته ام احساس می کنم پیمان های دروغ وبستن عهد ووفانابود خواهد شد .

پس اینک با خدا عهد ووفا می بندم که همیشه با او باشم ومن مثل گذشته به عهدم پایدار خواهم ماند. . . . . .

Posted by دختر عاشق @ 18:15 <> |
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385
                شبی پرسیدمش با بی قراری

 به غیر از من کسی را دوست داری

ز چشمانش ز شرم شد اشک جاری

میان گریه هایش گفت آری

Posted by دختر عاشق @ 12:26 <> |
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
عشق صدای فاصله هاست

               صدای فاصله هایی که مثل نقزه تمیز اند

     اما...

          چرا صدای فاصله است؟

                    چرا صدای با هم بودن نیست؟

                                چرا صدای یکی شدن نیست؟

                    چرا صدای من که به وضوح

         می گویم دوستت دارم نیست.

Posted by دختر عاشق @ 14:20 <> |
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

آمد از راه و سراغم نگرفت

رفت اول به رقیبان پرداخت

اشک من دید و کنارم ننشست

دل تنگم به نوایی ننواخت

دلم از سرزنش عقل شکست

جانم از وسوسه ی شرم گداخت

باز هم در غم او خواهم سوخت

باز هم با غم او خواهم ساخت

گله از دوست ندارم هرگز

شادم از اینکه مرا دیدو شناخت

Posted by دختر عاشق @ 15:17 <> |
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
نذاري فاصله ها ، تو هجوم سايه ها ، ميون غريبه ها ، نذاري توجاده ها تورو از من بگيرن ، تو

خودت خوب مي دوني ، توي راه زندگيم ، دلخوشم به بودنت ، پس نكني يه كاري تا فرق نكنه

چه بودنت ، نبودنت

Posted by دختر عاشق @ 15:56 <> |
پنجشنبه دهم اسفند 1385

می خواهی هوشیار باشی اما مستانه زندگی می کنی!!!

می خواهی آرامش را دریابی اما مدام در تب و تابی!!!

می خواهی بیدار باشی اما رویاها را می جویی!!!

می خواهی بدانی اما پذیرای جهلی!!!

...

.....

.......

می خواهم خود،مانع خود نباشم!!!

 

Posted by دختر عاشق @ 16:58 <> |
چهارشنبه نهم اسفند 1385

بدرود

در لحظه ی رفتن دلش طاقت نیاورد

می رفت و حسی در دلش می گفت برگرد

یک لحظه برگشت و نگاهم کرد و با بغض

پرسید بعد از من چه خواهی کرد ای مرد

این عشق سرکش میشود روزی فراموش ؟

این آتش سوزنده آیا میشود سرد؟


Posted by دختر عاشق @ 19:55 <> |