
سفیر مرگ شده ای؟
حنجره ات را میازار
توانت را نگه دار برای آنکه با فریاد از خدا ارامش بطلبی
نگاهم کن!
تویی که مرا غرق گناه میدانستی
چگونه در غربت به آرامش رسیده ام
و تو
همچنان میخروشی و برای دیگران از خدا مرگ میطلبی
قدری آهسته برادر
فریادت هرگز خواب خفاشان را آشفته نخواهد کرد
بیهوده تلاش میکنی
و من با هزاران افسوس
سبز شده ام در خاک غربت
در حالیکه دلم برای کویر وطن تنگ شده
خاکی که مرا خشکاند در عین جوانی
قدری آهسته برادر
گوش خدا تنها صدای قلبت را میشنود
قدری آهسته تر
تا از روی خدا شرمسار نباشی
بس که کشیدمشان تا کنار گوشهایم
چشمهایم دم کرده اند
بس که ابرهایش را خشکانده ام در این فضای بارانی
و قلبم...
هنوز میتپد!
تا یادآورم باشد
هنوز خون میخواهد
برای زنده ماندن!
آری...این است رسم انسان بودن
شبی که به خیانتم کشاندی
از من چیزی نماند جز جسمی هرزه
رقصان میان دستهای دیگران
و من چه کودکانه خودم را به دستهای تو سپرده بودم
تا در امانم داری
و تو مرا با همین جرم به انتها رساندی
در حالیکه سر انگشتان هیچ غریبه ای
تا ابد مرا لمس نخواهد کرد
حتی تو
نازنینم
گره خورده اند به دستهایت
و تو
میکشانی مرا
بر سنگلاخ تباهی
تا فرسوده شود پیرهن نجابت
بر جسم تبدارم...!
دخیل بسته ام به دستان مهتاب
شاید به حکم زن بودنم
تعبیر شد
و توآمدی
و یک صندوقچه آهنی برای دردهایم
تا عروسک شدن چقدر راه مانده
که اندازه آغوش تو شوم
نازنینم؟...!
کمی آرامتر قدم بردار
تا چهار راه جدایی راهی نمانده
آخرین تکه غرورم را نگه دار و بگذار
تا من بگویم
"سُک سُک
یاد دارم یک غروب سرد سرد
میگذشت از توی کوچه دوره گرد
دوره گردم دار قالی میخرم
دست اول جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه ی خالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه زد
عاقبت آهی زد و بغضش شکست
اول سال است نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
چهره اش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
باز آواز درشت دوره گرد
پرده ی افکار را پاره کرد
دوره گردم دار قالی میخرم
دست اول جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه ی خالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
خواهرم بی روسری بیرون دوید
آی آقا سفره ی خالی میخری
دل به دل این ثانیه ها که نمی توان داد، به چه خوش کُنمش؟
به خنده ی از سر دلتنگی!
یا گریه ی از روی خوشحالی؟!
همه دنیا وارونه است،
تـــو بگو کار دنیا روی حساب و کتاب، یا عقل من سر جایش
نیست؟
گفتند : ستاره را نمیتوان چيد
و آنانکه باور کردند
برای چيدن ستاره حتی دستی دراز نکردند.
اما باور کن
که من به سوی زيباترين و دورترين ستاره
دست درازکردم
و هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبريز ستاره شد!
ستارههای درونت را
در شب چشمانت رها ساز
و باور کن
عشق را هدفی نيست
آنچنان که به دست آيد در آغوش جای گيرد
و يا در آيينه چشمانت به تصوير نشيند
باور کن که
عشق
خود همه چيز است/.
چگونه پنهان کنم عشقت را وجودم به معرکه نشسته است بگذار رسوا شوم تاب نهانم نیست...
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پی آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحرگاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم رده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا ، آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ی ظاهر ندیدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو ! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد برهم
چرا امید بر عشی عبث بست؟
چرا در بستر آغوش او خفت؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت
چرا...؟او شبنم پاکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد
به جامی باده ی شور افکنی بود
که در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد زره پیمانه نوشی
به قلب جام از شادی می افروخت
شبی ناگه سر آمد انتظارش
لبش در کام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب کرد؟
چرا بر ذره های جامش آویخت؟
کنون، این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
منتظر نباش
من نیز
بر گشتم
آنکه می دانست
او باز نمی گردد
کنار چار راه
منتظر بود
او باز نمی گردد
کنار چار راه
منتظر بود
من دختر گونه های خیسم...
چشم هایم چشمه کویر غم
تشنه یک بوسه افتاب...
عاشق یک لبخند...
دستانم زمین ترک خورده نیاز...
من دختر کوچه های برفی ام...
من کجا و این پریشانی های دل کجا...
من دختر ترس های کوچکم...
من واین در ه های دلتنگی کجا...
میکشدم هر دم چیزی بسوی خود...
نمیدانم عشق است...یا فرار ...
من دختری زخم خورده ام...
زخم های تنم را درمانی است...
باز زخم دل چه کنم...
هیهات هیهات...ای دوست...
مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد!
يا زميني را كه دلش
از سردي شب هاي خزان
نه شكست و نه گرفت!
بلكه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از اميد كشيد
و در آغاز بهار، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت،
تا بگويد كه هنوز، پر امنيت احساس خداست!
ماه من، غصه چرا؟!
تو مرا داري و من
هر شب و روز،
آرزويم همه خوشبختي توست!
ماه من!
دل به غم دادن و از ياد سخن ها گفتن
كار آنهايي نيست، كه خدا را دارند...
ماه من!
غم واندوه، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و
شكست،
با نگاهت به خدا، چتر شادي وا كن
و بگو با دل خود، كه خدا هست، خدا هست!
او هماني است كه در تارترين لحظه شب،
راه نوراني اميد نشانم مي داد...
او هماني است كه هر لحظه دلش مي خواهد،
همه زندگي ام، غرق شادي باشد...
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معني خوشبختي،
بودن اندوه است...!
اين همه غصه و غم، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يك باغند
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر
پشت هر كوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا!
و در آن باز كسي مي خواند
كه خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟!
دیشب زیر اشکهای بی شمار خدا
چشمان همیشه نمناکت به یادم آمد
که چه عاشقانه به من می نگریستی و
می گفتی که جهان زیباست، چشمهایت را پاک کن
و من کنجکاوانه به راه نگاهت نظر انداختم
دشتی سبز، دریایی آبی ، آسمانی نیلی
عجب دنیایی بود!
پرنده ها لا به لا ی شاخه ها می خواندند و
مرا به شور و شادی دعوت می کردند
هنوز مست عطر نگاهت بودم
که ابرها ی بی خیال محو خاطره ی شیرین من از تو
از گریستن باز ماندند و به من خیره شدند
یادم آمد که دیگر آن شب گونه هایم تر نشد
افسرده و غمگین از نیمه ماندن ِ مستیم
سر به زیر انداختم و بعد از هزاران قدم بلاخره
به آشیانه ام که حالا بی تو رونقی ندارد، سرکی کشیدم
و چقدر سرد و بی روح بود!
در آن جان کندن های تاریک و تنها
چشمانم را بستم و این بار هم به دیدگانم منت گذاشتی و
به دنیای رؤیا هایم قدم گذاشتی و بر من لبخندی زدی
زیباتر از همیشه
روشن تر از هر روز
به کنارم آمدی
حیران و مشتاق نگاهت کردم
پرسیدم چرا رفتی؟
نگفتی بعد از رفتنت، من با درد تنهایی چه کنم؟
نگفتی اگر بروی با سایه های ترس و وحشت چه کنم؟
هیچ گفتی اگر من بروم کوه اعتمادش به من ها خرد می شود؟
نگفتی بعد از رفتن تو،تنها تکیه گاهم، من می شکنم، می افتم و می میرم؟
نه
نگفتی، که حالا در دنیای واقع در برم نیستی
درست زمانی که بی اندازه به تو نیاز دارم نیستی
و برایم، جز عطر خوش خاطراتمان باقی نگذاشتی...
و تو در جواب این همه پرسش اشک آلود من
آن هم در فضای مه آلود رویایم
تنها گفتی:
مسافر را جبر سفر با خود می برد...
و دوباره گفتی:
سعی کن، شاید باز دشتی زیبا
با آسمانی نیلی
و دریایی آبی رنگ بیابی
و شاید بتوانی مرا در میان شاخه ها در گپ و گویی صمیمی
با گلها ببینی
زیبا ببینی، منتظرت خواهم ماند!
چه بگویم به تو ای رفته زدست
شدام از مستی چشمای تو مست
شدام سنگ پرست
نفرین به آنکه دلش را به دل سنگ توبست
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت
من نگفتم که بمان يا که برو !
من فقط مي خواستم شمعي شوم
تا بسوزانم جان خود را نزد تو
تو ولي از آتشم ترسيدي و رفتي
و گفتي که : برو !
نه من نه تو