تبليغاتX
.: عاشقترین دختر دنیا :.
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
مشتهایت را باز کن برادر

سفیر مرگ شده ای؟

حنجره ات را میازار

توانت را نگه دار برای آنکه با فریاد از خدا ارامش بطلبی

نگاهم کن!

تویی که مرا غرق گناه میدانستی

چگونه در غربت به آرامش رسیده ام

و تو

همچنان میخروشی و برای دیگران از خدا مرگ میطلبی

قدری آهسته برادر

فریادت هرگز خواب خفاشان را آشفته نخواهد کرد

بیهوده تلاش میکنی

و من با هزاران افسوس

سبز شده ام در خاک غربت

در حالیکه دلم برای کویر وطن تنگ شده

خاکی که مرا خشکاند در عین جوانی

قدری آهسته برادر

گوش خدا تنها صدای قلبت را میشنود

قدری آهسته تر

تا از روی خدا شرمسار نباشی

Posted by دختر عاشق @ 23:41 <> |
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
لبهایم درد میکند

بس که کشیدمشان تا کنار گوشهایم

چشمهایم دم کرده اند

بس که ابرهایش را خشکانده ام در این فضای بارانی

و قلبم...

 هنوز میتپد!

تا یادآورم باشد

هنوز خون میخواهد

برای زنده ماندن!

 آری...این است رسم انسان بودن

 

Posted by دختر عاشق @ 23:40 <> |
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
گره از گره
با سر انگشتان اشک میگشایم
گره از گره که باز میشود
تو دور میشوی
و حلقه دلتنگی تنگ تر میشود بر اندام احساسم
گره از گره میگشایم
تو رها میشوی
و من بیخود
گره از گره
بافته های وجودم را میگشایم
با سرانگشتانی
که ترا گره گشایند و مرا چوبه دار
گره از گره میگشایم
ریسمان زندگیم را
آخرین گره که گشوده شد
هر دو رها میشویم
Posted by دختر عاشق @ 23:39 <> |
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
در آینه میبینم تو را
دست در گیسوی من
محو تماشای دیگری
آینه را می شکنم
اکنون تنها
دستهایت در گیسوی من
پریشان است
و نگاهت
آه بهتر که نمیبینم
دگر آینه نمیخواهم........!

Posted by دختر عاشق @ 23:37 <> |
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
شقیقه ام بوی مرگ میدهد
از سردی بوسه ای که به بازیم گرفته
و دستانم که ناچارند به انتخاب
و من
به نظاره نشستم
تا تپانچه خالیم
به تنها گلوله اش پیام آزادی دهد
Posted by دختر عاشق @ 23:36 <> |
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

شبی که به خیانتم کشاندی 

از من چیزی نماند جز جسمی هرزه

رقصان میان دستهای دیگران

و من چه کودکانه خودم را به دستهای تو سپرده بودم

تا در امانم داری

و تو مرا با همین جرم به انتها رساندی

در حالیکه سر انگشتان هیچ غریبه ای

تا ابد مرا لمس نخواهد کرد

حتی تو

نازنینم

Posted by دختر عاشق @ 23:34 <> |
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
بهشت نمیخواهم

همان تکه از بازوانت مرا بس است

و سرسبزی چشمانی که مرا آشتی داده

با طراوت عشق

با شکوه باران

و هر بار که مست میشوم از حضورت

سوال میکنم

چگونه شد

که منم

و دنیایی که به بهشتش نمیدهم

طراوت حضور مهر و آفتاب

سرسبزی هزاران بهشت ناب

پیشکش چشمهای مهربانت

نازنینم

Posted by دختر عاشق @ 23:32 <> |
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
گیسوانم

گره خورده اند به دستهایت

و تو

میکشانی مرا

بر سنگلاخ تباهی

تا فرسوده شود پیرهن نجابت

بر جسم تبدارم...!

Posted by دختر عاشق @ 23:30 <> |
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
کابوسم را

دخیل بسته ام به دستان مهتاب

شاید به حکم زن بودنم

تعبیر شد

و توآمدی

Posted by دختر عاشق @ 23:30 <> |
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
باید لبخند بخرم

و یک صندوقچه آهنی برای دردهایم

تا عروسک شدن چقدر راه مانده

که اندازه آغوش تو شوم

نازنینم؟...!

Posted by دختر عاشق @ 23:29 <> |
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
آهسته تر

کمی آرامتر قدم بردار

تا چهار راه جدایی راهی نمانده

آخرین تکه غرورم را نگه دار و بگذار

تا من بگویم

"سُک سُک

Posted by دختر عاشق @ 23:28 <> |
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

یاد دارم یک غروب سرد سرد

میگذشت از توی کوچه دوره گرد

دوره گردم دار قالی میخرم

دست اول جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه ی خالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه زد

عاقبت آهی زد و بغضش شکست

اول سال است نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقاً مادرم هم روزه بود

چهره اش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

باز آواز درشت دوره گرد

پرده ی افکار را پاره کرد

دوره گردم دار قالی میخرم

دست اول جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه ی خالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

خواهرم بی روسری بیرون دوید

آی آقا سفره ی خالی میخری

Posted by دختر عاشق @ 23:25 <> |
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

دل به دل این ثانیه ها که نمی توان داد، به چه خوش کُنمش؟

به خنده ی از سر دلتنگی!

یا گریه ی از روی خوشحالی؟!

همه دنیا وارونه است،

تـــو بگو کار دنیا روی حساب و کتاب، یا عقل من سر جایش

نیست؟

Posted by دختر عاشق @ 23:22 <> |
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387

گفتند : ستاره را نمی‌توان چيد

و آنانکه باور کردند

برای چيدن ستاره حتی دستی دراز نکردند.

اما باور کن

که من به سوی زيباترين و دورترين ستاره

دست درازکردم

و هرچند دستانم تهی ماند

اما چشمانم لبريز ستاره شد!

ستاره‌های درونت را

در شب چشمانت رها ساز

و باور کن

عشق را هدفی نيست

آنچنان که به دست آيد در آغوش جای گيرد

و يا در آيينه چشمانت به تصوير نشيند

باور کن که

عشق

خود همه چيز است/.

Posted by دختر عاشق @ 0:26 <> |
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
باتو هستم ای غریبه
اشنایم میشوی؟اشنای گریه های
بی ریایم میشوی؟
من تمام درد باران را خودم
فهمیده ام،مثل باران اشنای
بی صدایم میشوی؟
روزگار، این روزگار بی خدا
تا زنده است، ای غریبه اشنا،
اشنایی با خدایم میشوی؟
من که شاعر نیستم
شکل غزل را میکشم،
رنگ سبز دلنشین صفحه هایم
میشوی؟
ای غریبه
فقط سبزو با شکوه و دلخوشی،
همسرای خنده های باصفایم
میشوی؟
بوی غربت میدهد
این لحظه های بی کسی
با تو هستم ای غریبه
اشنایم میشوی؟
Posted by دختر عاشق @ 13:21 <> |
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
نميدانست که پايان راهش کجاست
نميدانست که آغاز راهش کجا بود
نميدانست که اکنون کجاست
فقط ميدانست که تنهاست
تنهاي تنها
نميدانست که زندگي بي رحم است
نميدانست که روز هم تاريک است
نميدانست که خوشي هم پر گريه است
فقط ميدانست
زندگي فقط زنده بودن نيست
نميدانست که دنيايش در يک کلمه خلاصه شده
نميدانست که زندگي برايش بي ارزش شده
نميدانست که زندگيش پوچ شده
فقط ميدانست که گذر عمر يعني همين
نميدانست......
چرا او ميدانست
اما خود را فريب مي داد.
تا شايد در شب تار ستاره را بهتر ببيند
Posted by دختر عاشق @ 13:19 <> |
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

چگونه پنهان کنم

عشقت را

وجودم به معرکه نشسته است

بگذار   رسوا شوم

تاب نهانم نیست...

Posted by دختر عاشق @ 19:10 <> |
جمعه بیست و سوم فروردین 1387

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل

نه پیغامی نه پی آشنایی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدایی

 

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحرگاهی زنی دامن کشان رفت

پریشان مرغ ره گم رده ای بود

که زار و خسته سوی آشیان رفت

کجا کس در قفایش اشک غم ریخت

ندانستند این بیگانه مردم

که بانگ او طنین ناله ها بود

 

به چشمی خیره شد شاید بیابد

نهانگاه امید و آرزو را

دریغا ، آن دو چشم آتش افروز

به دامان گناه افکند او را

 

به او جز از هوس چیزی نگفتند

در او جز جلوه ی ظاهر ندیدند

به هرجا رفت در گوشش سرودند

که زن را بهر عشرت آفریدند

 

شبی در دامنی افتاد و نالید

مرو ! بگذار در این واپسین دم

ز دیدارت دلم سیراب گردد

شبح پنهان شد و در خورد برهم

 

چرا امید بر عشی عبث بست؟

چرا در بستر آغوش او خفت؟

چرا راز دل دیوانه اش را

به گوش عاشقی بیگانه خو گفت

 

چرا...؟او شبنم پاکیزه ای بود

که در دام گل خورشید افتاد

سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد

به کام تشنه اش لغزید و جان داد

 

به جامی باده ی شور افکنی بود

که در عشق لبانی تشنه می سوخت

چو می آمد زره پیمانه نوشی

به قلب جام از شادی می افروخت

 

شبی ناگه سر آمد انتظارش

لبش در کام سوزانی هوس ریخت

چرا آن مرد بر جانش غضب کرد؟

چرا بر ذره های جامش آویخت؟

 

کنون، این او و این خاموشی سرد

نه پیغامی نه پیک آشنایی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدایی

Posted by دختر عاشق @ 14:11 <> |
چهارشنبه هفتم فروردین 1387
راهی برگشت نیست

منتظر نباش

من نیز

بر گشتم

Posted by دختر عاشق @ 12:56 <> |
چهارشنبه هفتم فروردین 1387
می دانم

آنکه می دانست

او باز نمی گردد

کنار چار راه

منتظر بود

Posted by دختر عاشق @ 12:54 <> |
چهارشنبه هفتم فروردین 1387
آنکه می دانست 

او باز نمی گردد

      کنار چار راه

منتظر بود

Posted by دختر عاشق @ 12:52 <> |
یکشنبه چهارم فروردین 1387

من دختر گونه های خیسم...

چشم هایم چشمه کویر غم

تشنه یک بوسه افتاب...

عاشق یک لبخند...

دستانم زمین ترک خورده نیاز...

من دختر کوچه های برفی ام...

من کجا و این پریشانی های دل کجا...

من دختر ترس های کوچکم...

من واین در ه های دلتنگی کجا...

میکشدم هر دم چیزی بسوی خود...

نمیدانم عشق است...یا فرار ...

من دختری زخم خورده ام...

زخم های تنم را درمانی است...

باز زخم دل چه کنم...

هیهات هیهات...ای دوست...

Posted by دختر عاشق @ 13:26 <> |
شنبه سوم فروردین 1387
آسمان را بنگر، كه هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد!

يا زميني را كه دلش

از سردي شب هاي خزان

نه شكست و نه گرفت!

بلكه از عاطفه لبريز شد و

نفسي از اميد كشيد

و در آغاز بهار، دشتي از ياس سپيد

زير پاهامان ريخت،

تا بگويد كه هنوز، پر امنيت احساس خداست!

ماه من، غصه چرا؟!

تو مرا داري و من

هر شب و روز،

آرزويم همه خوشبختي توست!

ماه من!

دل به غم دادن و از ياد سخن ها گفتن

كار آنهايي نيست، كه خدا را دارند...

ماه من!

غم واندوه، اگر هم روزي، مثل باران باريد

يا دل شيشه اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و

شكست،

با نگاهت به خدا، چتر شادي وا كن

و بگو با دل خود، كه خدا هست، خدا هست!

او هماني است كه در تارترين لحظه شب،

راه نوراني اميد نشانم مي داد...

او هماني است كه هر لحظه دلش مي خواهد،

همه زندگي ام، غرق شادي باشد...

ماه من!

غصه اگر هست، بگو تا باشد!

معني خوشبختي،

بودن اندوه است...!

اين همه غصه و غم، اين همه شادي و شور

چه بخواهي و چه نه! ميوه يك باغند

همه را با هم و با عشق بچين...

ولي از ياد مبر

پشت هر كوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا!

و در آن باز كسي مي خواند

كه خدا هست، خدا هست

و چرا غصه؟! چرا؟!

Posted by دختر عاشق @ 22:10 <> |
شنبه سوم فروردین 1387

دیشب زیر اشکهای بی شمار خدا
چشمان همیشه نمناکت به یادم آمد
که چه عاشقانه به من می نگریستی و
می گفتی که جهان زیباست، چشمهایت را پاک کن
و من کنجکاوانه به راه نگاهت نظر انداختم
دشتی سبز، دریایی آبی ، آسمانی نیلی
                                             عجب دنیایی بود!

پرنده ها لا به لا ی شاخه ها می خواندند و
مرا به شور و شادی دعوت می کردند
هنوز مست عطر نگاهت بودم
که ابرها ی بی خیال محو خاطره ی شیرین من از تو
از گریستن باز ماندند و به من خیره شدند
یادم آمد که دیگر آن شب گونه هایم تر نشد
افسرده و غمگین از نیمه ماندن ِ مستیم
سر به زیر انداختم و بعد از هزاران قدم بلاخره
به آشیانه ام که حالا بی تو رونقی ندارد، سرکی کشیدم
                                            و چقدر سرد و بی روح بود!
در آن جان کندن های تاریک و تنها
چشمانم را بستم و این بار هم به دیدگانم منت گذاشتی و
به دنیای رؤیا هایم قدم گذاشتی و بر من لبخندی زدی

زیباتر از همیشه
                    روشن تر از هر روز
                                 به کنارم آمدی

حیران و مشتاق نگاهت کردم
پرسیدم چرا رفتی؟
نگفتی بعد از رفتنت، من با درد تنهایی چه کنم؟
نگفتی اگر بروی با سایه های ترس و وحشت چه کنم؟
هیچ گفتی اگر من بروم کوه اعتمادش به من ها خرد می شود؟
نگفتی بعد از رفتن تو،تنها تکیه گاهم، من می شکنم، می افتم و می میرم؟

نه

نگفتی، که حالا در دنیای واقع در برم نیستی
درست زمانی که بی اندازه به تو نیاز دارم نیستی

و برایم، جز عطر خوش خاطراتمان باقی نگذاشتی...

 

و تو در جواب این همه پرسش اشک آلود من
آن هم در فضای مه آلود رویایم
تنها گفتی:

                            مسافر را جبر سفر با خود می برد...
و دوباره گفتی:
                   سعی کن، شاید باز دشتی زیبا
                                           با آسمانی نیلی
                                                 و دریایی آبی رنگ بیابی
                        و شاید بتوانی مرا در میان شاخه ها در گپ و گویی صمیمی
                                  با گلها ببینی

زیبا ببینی، منتظرت خواهم ماند!

Posted by دختر عاشق @ 22:8 <> |
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386

چه بگویم به تو ای رفته زدست

                  شدام از مستی چشمای تو مست

                                                      شدام سنگ پرست

                                                                        نفرین به آنکه دلش را به دل سنگ توبست

Posted by دختر عاشق @ 0:5 <> |
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
توبه مي کنم .....

ديگر کسي را دوست نداشته باشم

حتي به قيمت سنگ شدن

توبه مي کنم ديگر براي کسي اشک نريزم

حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود

چشمانم را مي بندم

توبه مي کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود

حتي چند لحظه قول مي دهم

نامت را بر زبان نمي آورم

لبهايم را مي دوزم

توبه مي کنم ديگرعاشق نشوم

قلبم را دور مي اندازم

براي هميشه

و به تندیس تنهايي سلام مي کنم"

Posted by دختر عاشق @ 0:3 <> |
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
توبه مي کنم .....

ديگر کسي را دوست نداشته باشم

حتي به قيمت سنگ شدن

توبه مي کنم ديگر براي کسي اشک نريزم

حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود

چشمانم را مي بندم

توبه مي کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود

حتي چند لحظه قول مي دهم

نامت را بر زبان نمي آورم

لبهايم را مي دوزم

توبه مي کنم ديگرعاشق نشوم

قلبم را دور مي اندازم

براي هميشه

و به تندیس تنهايي سلام مي کنم"

Posted by دختر عاشق @ 0:3 <> |
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
توبه مي کنم .....

ديگر کسي را دوست نداشته باشم

حتي به قيمت سنگ شدن

توبه مي کنم ديگر براي کسي اشک نريزم

حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود

چشمانم را مي بندم

توبه مي کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود

حتي چند لحظه قول مي دهم

نامت را بر زبان نمي آورم

لبهايم را مي دوزم

توبه مي کنم ديگرعاشق نشوم

قلبم را دور مي اندازم

براي هميشه

و به تندیس تنهايي سلام مي کنم"

Posted by دختر عاشق @ 0:3 <> |
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

 

 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

 

تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت

Posted by دختر عاشق @ 0:1 <> |
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
تو ندانستي چه مي خواهم زتو

 من نگفتم که بمان يا که برو !

من فقط مي خواستم شمعي شوم

تا بسوزانم جان خود را نزد تو

 تو ولي از آتشم ترسيدي و رفتي

و  گفتي که : برو !

                               نه من نه تو

Posted by دختر عاشق @ 0:0 <> |